صفحه در حال بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
| تبليغات | X | |
![]() | ||
|
من سکوت خویش را گم کرده ام
|
تکه ابری که از چشم تو برمی دارم
آسمان می شوم
و تا دل شب
می بارم
عکس یک عمر به سر بردن تنهایی را
قاب می گیرم و بر صحن دلم می کارم
دور از چشم نظر شور خودم می خواهم
ساعتی سر به سر قلب خودم بگذارم
ابدیت سفر آینه در آینه است
می روم تا که در این فاصله جان بسپارم
حرف دل
حرف قشنگی است
-ولی -
از لب تو
با دلم حرف بزن...حس غریبی دارم
سلام . سلام و بازم سلام .... 

دارم مينويسم .. ولي از چه نميدانم . جاده اي طولاني ، حوزچه ي بي ماهي ، از اين آبي آرام بلند ، از اين خاكستري رنگ دلم با ابرهاي پاره پاره بالاي اون . راستي چقدر زود زمستون تموم شد . بهار اومد ... روزها پي در پي درگذرند و من با لحظه لحظه خاطراتم چراغانم . و اين بهارو زمستون شدن گذر زمان و مشخص مي كنه و شايد بعضي وقت ها اين آخر خطه كه به ما نشون ميده اول خط كجاست ، ما تو زندگي گم شديم اونقدر غرق اون شديم كه حتي خودمونم فراموش كرديم كه آيا زنده ايم اصلا يا فقط هستيم كه باشيم . زندگی را مرگ نيست
مرگ نيز
افتادن يك برگ نيست
برگها افتاده اند از این درخت
باز میبينی
درخت بیبرگ نيست!
وين منام خشكيده برگی بیرمق
زردگون رخسارهام از درد نيست
گر بماندم بر بُن اين شاخسار افزودهای
زين سبب باشد كه بادِ مرگ نيست
منتی بر من نهيد، بعد از رهايی از درخت
پا گذاريد بر مزارِ تُردِ اين شوريده برگ
چون صدای خشخشام آمد پديد
ياد آريد، برگهای خستهی مجنونِ بيد
وقتي به خودم به گذشتم به كارهام به اطرافم يه كم بيشتر نگاه ميكنم ميبينم زندگي رنگ ديگر ميشود گر ديده ات روشن شود . خودمون تيره شديم دنياهم تيره ميبينيم در صورتيكه آب فقط آبي نيست ، آسمان آبي نيست ، تنهايي تاريك نيست ، و انتظار هم رؤيا نيست .
هرچه باداباد یا پا روی گندم می نهم
یا شبیه سیب اما سرخ رویا می شوم
یا خیالم را به جرم عشق گردن می زنم
شوم یا برای عشق یک دیوار حاشا می شوم
چشم بر دیدار یک آینه عادت کرده است من برای ترک این عادت
مهیا می شوم .......
تومرا دعوت کن:
تو مرا دعوت من
به آرامش آبی چشمانت
تو مرا دعوت کن
به لطافت نمناک کلامت
من به تو عادت دارم
تو مرا دعوت کن
به پرواز شکفتن تا بر ابر
به پرواز پرستو تا اوج افق
تو مرا دعوت کن
به گذشتن ؛ازقفس تنگ زمان
آن زمانی که گذشت با بادو خزان
من به آبی شدن نمی رسم
با این جسم نهیف
تو مرا دعوت کن
تا اوج بگیرم از این حس غریب
و به پرواز درایم تا مرز شدن

ن: احسان 
اندر سکوت و خلوتم صد ناله های بی صداست
عمری بدین دلخوش شدم کین غم مرا خوش آشناست
دل از غم هجران تو پژمرده و خونین شده
عمريست غم در بزم ما مهمان خانی از سخاست
ای آرزوی آرزو، یکدم بگو درمان و دردم از کجاست
بر باغ و بوستان کن گذر، شد لاله دلخون فراق
ای مرغ خوشخوان باز گو، چون نغمه هایت با صفاست
قارون و گنجش آن ماست گر تو نظر بر ما کنی
در خاطرم، لعل لبت یاقوت و درّ و کیمیاست
ای منظر سطان و شه با ما دمی دلدار شو
بگشای برقع ای صنم مسکین گدا، مسکین گداست
پیمان همه قول و غزل با یاد تو آغاز کرد
شعر و سکوت و عشق او لطفی ز الطاف خداست
دردهایم را برایت گفتهام
بشنو اکنون این سکوت تلخ را

تا تن کاغذ من جان دارد...
با تو از خاطره ها خواهم گفت..
آدمکهای قصه ی این روزهای من، همگی آنقدر ساختگی و مضحکند که نمیشه خندههای تصنعی خودم رو از آنها دریغ کنم...
این روزها که از همه سایهها و آدمهای رنگی دلم به درد آمده، تنها به پنجرهای که عطر آرامش تو رو می پراکند چشم دوختهام ُ
احساس میکنم …قافیه را به تمام شعر های نگفته ام، غزل های تاريكم ، قصیده های پراضطرابم ، قافیه را به بند بند این غصه ی کهنه به بیت بیت این خانه ی پر دغدغه
باخته ام...
شاخه شاخه های خاطراتم را مینویسم گفته های دروغین را مینویسم یادها و چشمهای پر ازاشک را من به دست این خطها میسپارمگفتنیها بسیار است ، لیکن ...جای پای عشق را من مینویسم ...
مینویسم یادبودها را ، بوسه ها و دست ها رامینویسم کوچه ها را ، آن درختان خدا را ....
شوق یک آهنگ زیبا در میان شاخهها را ...
ن: احسان
نمی دانم چرا؟
نمیدانم چرا رفتی
نمیدانم چرا ، شاید خطا کردم
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمیدانم کجا، تا کی، برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمانِ چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد، من بی تو تمام هستیام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام
برگرد!
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
تو هم در پاسخ این بیوفاییها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پائیزیترین ویرانی ِ یک دل
میان غصهای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمیدانم چرا؟ شاید به رسم و عادت پروانگیمان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
شبي…
شبي از پشت يك تنهائي غمناك و باراني … تو را با لهجه ي گلهاي نيلوفري صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم . پس از يك جستجوي
نقره اي در كوچه هاي آبي احساس ، تو را از بين گلهايي كه در تنهائيم روئيده با حسرت
جدا كردم و تو در جواب آبي ترين موج تمناي دلم گفتي ……
دلم حيران و سرگردان چشمانيست رؤيايي .. .. ..
چندروزي است كه تنهابه تومي انديشم ازخودم غافلم امابه تو مي انديشم شب كه مهتاب
درآيينه من مي رقصد مي نشينم به تماشابه تو مي انديشم چيستي؟ خواب وخيالي؟ سفري؟
خاطره اي؟ كه دراين خلوت شبها به تومي انديشم ...... ولي وقتي به خودم مينگرم ، گويي
مدت هاي مديديست كه انديشه كنان دگر جا در پي تو ميگردم غافل از اينكه تو همان نيمه
تاريك مني ، رؤياي آبی مني ، خلوت زيباي مني در اين بي نوري مبهم . . .
ن : احسان
روزگاري در گوشه اي از دفترم نوشته بودم......
تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست.....
تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام
تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست
تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست
تنهائي را دوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست
وهيچ کس شکهايم را نميبيند

آخرین جرعه ی جام
همه می پرسند؟
چیست درزمزمه ی مبهم اب؟
چیست درهمهمه ی دلکش برگ؟
روی این ابی ارام بلند!
که تو را می برد این گونه ژرفای خیال!
چیست درخلوت خاموش کبوترها؟
چیست درکوشش بی حاصل موج؟
چیست درخنده ی جام؟
که توچندین ساعت مات ومبهوت به ان می نگری.
نه به ابر
نه به اب
نه به برگ
نه به این ابی ارام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این اتش لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان راهنگام سحر
رقص عطرگل یخ رابا باد
نفس پاک شقایق را درسینه ی کوه
صحبت چلچله هارا با صبح
نبض پاینده ی هستی را درگندمزار
گردش عطر وطراوت را درگونه ی گل
همه را میشنوم ،میبینیم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
همه وقت، همه جا...
من به هر حال که باشم
به تو می اندیشم
تو بدان این را
تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان